داستان کوتاه زهر و عسل

این وبلاگ صرفا در مورد کتاب و رمان می باشد

داستان او هیچ گاه مرا ترک نکرد مادرم قهرمان من است
دلم می خواد یه دختر داشته باشم
سیزده بدر همگی رنگی
داستان کوتاه کنار کشیدن
داستان اخرین پمپ بنزین
داستان عمو نوروز
یکشنبه ۲۷ آبان ۹۷

داستان کوتاه زهر و عسل

روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت

یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود

به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است

مواظب باش به آن  دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی

شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت

شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت

و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت

و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید



خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید : چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد : تو که رفتی من سرگرم کار بودم

دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت

وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم

و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم

سلام^^
وبلاگ خوبی دارین
اگه میشه ب وب منم سربزنین و کامنت بزارین(واس مدرسس :/-ــ- )
با تبادل لینکم موافقم
مرسی

پاسخ مدير:
سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶, ۰۹:۴۷

سلام ممنون از شما

لطفا ادرس وبلاگتون رو بدین 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.