پند و اندارز

این وبلاگ صرفا در مورد کتاب و رمان می باشد

داستان او هیچ گاه مرا ترک نکرد مادرم قهرمان من است
دلم می خواد یه دختر داشته باشم
سیزده بدر همگی رنگی
داستان کوتاه کنار کشیدن
داستان اخرین پمپ بنزین
داستان عمو نوروز
یکشنبه ۲۷ آبان ۹۷

داستان او هیچ گاه مرا ترک نکرد مادرم قهرمان من است

روی زمین خوابیدم و پاهایم را با عصبانیت به زمین کوبیدم و آنقدر فریاد زدم که گلویم خشک شد، فقط به این دلیل که مادر خوانده ام به من گفته بود اسباب بازی هایم را جمع کنم.
فریاد زدم: “ازت متنفرم.”
شش ساله بودم و نمی دانستم چرا همیشه آنقدر عصبانی هستم. از وقتی دو سالم بود، با پدر و مادر خوانده ام زندگی می کردم. مادر واقعی ام نمی توانست از من و پنج خواهرم نگهداری کند. چون پدر یا کسی را نداشتیم که از ما مراقبت کند، نزد خانواده های مختلفی به فرزند خواندگی پذیرفته شدیم.
احساس سردرگمی و تنهایی می کردم. نمی دانستم چگونه به دیگران بگویم چقدر احساس رنجش می کنم. عصبانیت تنها راهی بود که می توانستم احساسات درونی ام را ابراز کنم. چون دائم دردسر درست می کردم، سرانجام نامادری ام مرا به موسسه فرزند خواندگی بازگرداند. همان طور که مادر خوانده قبلی ام این کار را کرده بود. فکر می کردم منفورترین دختر روی زمین هستم.


ایت آلله و شب قبر

آیت الله العظمی سید شهاب الدین مرعشی نجفی (ره) نقل می کنند :

شب اول قبر آیت‌‌الله شیخ مرتضی حائری برایش نماز لیلة‌ الدّفن خواندم، همان نمازی که در بین مردم به نماز وحشت معروف است.

بعدش هم یک سوره یاسین قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم هدیه کردم .
دوستان
چند شب بعد او را در عالم خواب دیدم. حواسم بود که از دنیا رفته است. کنجکاو شدم که بدانم در آن طرف مرز زندگی دنیایی چه خبر است؟!


داستان کوتاه تکرار اشتباه

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید :

معنی این کار چیست؟

شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید

رئیس پاسخ می دهد :

خودم می‌دانم ، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی

کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد :

درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم

اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم


داستان کوتاه شنیدنی نادر شاه

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت

از او پرسید : پسر جان چه می‌خوانی؟

پسرک جواب داد : قرآن

– از کجای قرآن؟

– انا فتحنا …

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد


داستان کوتاه ظرفیت انسان

در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالیدپیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواستاستاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت : خیلی شور و غیر قابل تحمل استاستاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟

مرد گفت : خوب است و می توان تحمل کرداستاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.



داستان کوتاه مردانگی تا کجا

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.