کتاب

این وبلاگ صرفا در مورد کتاب و رمان می باشد

داستان او هیچ گاه مرا ترک نکرد مادرم قهرمان من است
دلم می خواد یه دختر داشته باشم
سیزده بدر همگی رنگی
داستان کوتاه کنار کشیدن
داستان اخرین پمپ بنزین
داستان عمو نوروز
یکشنبه ۲۷ آبان ۹۷

داستان کوتاه

نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم

یک داستان واقعی

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی

چند سال دیگر

داستان متشکرم

چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
چهل روبل.
نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
دو ماه و پنج روز دقیقا.
دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"
یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟


داستان شاهزاده و دختر خدمتکار

سال ها پیش در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد. چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .

گناه شکستن دل و حکم دل کسی را شکستن

از نظر پیامبر صلی الله علیه و آله اذیت و آزار و مومن برابر با اذیت و آزار رسول خدا صلی الله علیه و آله برابر با اذیت خداوند می باشد که چنین شخصی در تمامی کتب آسمانی و الهی از تورات و انجیل و زبور و قرآن، انسانی ملعون می باشد.

بعضی از افراد با کارهای خویش دل مومنان را به درد می آورند و آنان را غمناک و اندوهگین می سازند. این افراد حتی اگر همه دنیا را برای شاد کردن وی به او هدیه دهند و آن را کفاره ی آن قرار دهند، این کار نمی تواند کفاره زشتی عمل دل شکستن مومن باشد و شخص آزار دهنده گمان نکند که با این کارش پاداشی می برد زیرا اندوهی که در دل مومنی انداخته و حزن و اندوهی که در یک لحظه بر جانش نشانده است، هیچ چیز نمی تواند آن را از بین ببرد این است که گفته اند انسان نباید کاری کند که دلی غمناک گردد که هیچ چیزی نمی تواند کفاره آن باشد. پیامبر گرامی (ص) می فرماید:هر که مومنی را غمگین کند، آن گاه دنیا را به او بدهد، این بخشش کفاه عمل او نخواهد بود و برای او پاداشی به دنبال نخواهد داشت.

رویایی خیس به کارگردانی پوران درخشنده

فیلم درخشنده با مقدمه ای طولانی شروع می شود که در آن مقاطع مختلفی از زندگی یک جوان ناراضی نشان داده می شود. آرش پسر 16 ساله ای است که با مادرش زندگی می کند. او پس از این که متوجه وارد شدن مردی به زندگی مادر می شود ، برای فرار از خانواده به فضای بیرون از خانه پناه می برد و بی مقدمه مبارزه ای غلوآمیز و پررنگ را با خانواده آغاز می کند. پرداختن به تکه ها و مقاطع کوتاه زندگی قهرمان در ابتدای داستان تصور روایت یک داستان با موضوعی کاملا اجتماعی را در ذهن مخاطب شدت می بخشد. این مقدمه که سعی دارد مبارزه قهرمان نوجوان و مادرش را به تصویر بکشد و نسلی را در مقابل نسل قبل از خود قرار دهد ، به گونه ای واضح و آشکار شبیه آثار جوان محور اجتماعی چند ساله اخیر سینمای ایران است. فیلم درخشنده بیش از حد نیاز به این موضوع و ماجرای نخستین اهمیت می دهد و قصد دارد هر طور شده مبارزه آرش و مادر را پررنگ کند. به همین دلیل تصویری کلیشه ای و تکراری از ماجرا در مقابل تماشاگر قرار می دهد ؛ اما محور اصلی فیلم از آنجا شروع می شود که پدر آرش او را به خانه اش می برد. در واقع همه آنچه تماشاگر تا به حال دیده ، مقدمه ای است تا داستان به این نقطه برسد و روایتش را شروع کند. تا به اینجای کار معرفی شخصیت ها و ایجاد شناخت نسبت به فضا ، تنها فرآیندی است که صورت پذیرفته است. تازه در همین محدوده هم برخی اطلاعات نامرتبط با موضوع طرح شده اند که نیاز چندانی به آنها احساس نمی شود. فیلم تا لحظه ورود آرش به خانه پدر موضوع اصلی داستانش را شروع نمی کند. برای همین هم به نظر می رسد خیلی دیرتر از آنچه باید ، آغاز می شود. همین مساله 

داستان عاشقانه و گریه دار کوتاه

دختر، از دوستت دارم گفتنهای هر شب پسره خسته شده بود ...



یک شب وقتی اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبایل را گذاشت زیر بالشش و خوابید !


صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...


دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...


پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:


تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بیاپائین میخوام برای آخرین بار ببینمت ...


« خـــــیــــلـــــی خــــیـــــلــــــــی دوســــتـــتـــــدارم »


رمان شراره

آتشی که در حیاط روشن کرده بودیم مثل سر و صدای اطراف، خاموش شده بود.کتاب را باز کردم و مشغول خواندنش شدم.

سرم داخل کتاب بودم که احساس کردم کسی روی صندلی مقابلم نشست.سرم را بلند کردم، سروش را در مقابل خودم دیدم.موش نارنجی رنگ نیز در دستانش دیده میشد.گفت:

- گوشه حیاط افتاده بود.

موش را از دستش گرفتم و از او تشکر کردم.دیوان حافظ کنار دستم قرار داشت، آن را برداشت و نگاهش کرد.متوجه شدم به صفحه دستنویس خودش نگاه میکند.گفتم:

- خوندمش، شعر قشنگی بود.

سرش را بلند کرد و مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:

- فقط قشنگ بود؟

احساس کردم لحنش جدا از تمسخر و شیطنت است.سخنانش را نرم و ملایم بر زبان راند! و صحبتش را اینگونه ادامه داد:

- به نظرت وقتی تو شیراز هستم، دلم بیشتر از همه برای کی تنگ میشه؟

با شوخی و تمسخر گفتم:

  • حتماً برای من!

داستان واقعی از عشق باور نکردنی

مجله ایده آل: خواندن داستان‌هایی از زندگی‌های واقعی می‌تواند از بسیاری جهات آموزنده باشد؛ داستان زندگی و اشتباهات آد‌م‌هایی که در همین شهر زندگی می‌کنند و از همین هوایی که ما نفس می‌کشیم تنفس می‌کنند؛ زندگی‌ای که زمین تا آسمان با ما متفاوت است. این شماره تصمیم گرفتیم تا چند نمونه از چنین داستان‌هایی را تقدیم‌تان کنیم؛ داستان‌هایی که بدون شک برایتان آموزنده خواهند بود. در این داستان‌ها چند نفر از روانشناسان و مشاوران خانواده‌ از عشق‌ها و ازدواج‌های نامتعارفی گفته‌اند که طی این سال‌‌ها دیده‌اند بنابراین در واقعی بودن آنها شک نکنید، فقط به یاد داشته‌ باشید که همه نام‌ها تغییر کرده‌اند و هیچ‌کدام حقیقی نیستند. در نهایت هم یکی از خوانندگان‌مان با دفتر مجله تماس گرفت و داستان زندگی خود را برایمان تعریف کرد. شما هم این داستان را بخوانید و او را راهنمایی کنید. اگر زندگی خودتان هم داستانی عجیب است حتما با ما تماس بگیرید تا در شماره بعد داستان شما زینت‌بخش این صفحات باشد.