ترک

این وبلاگ صرفا در مورد کتاب و رمان می باشد

داستان او هیچ گاه مرا ترک نکرد مادرم قهرمان من است
دلم می خواد یه دختر داشته باشم
سیزده بدر همگی رنگی
داستان کوتاه کنار کشیدن
داستان اخرین پمپ بنزین
داستان عمو نوروز
یکشنبه ۲۷ آبان ۹۷

داستان او هیچ گاه مرا ترک نکرد مادرم قهرمان من است

روی زمین خوابیدم و پاهایم را با عصبانیت به زمین کوبیدم و آنقدر فریاد زدم که گلویم خشک شد، فقط به این دلیل که مادر خوانده ام به من گفته بود اسباب بازی هایم را جمع کنم.
فریاد زدم: “ازت متنفرم.”
شش ساله بودم و نمی دانستم چرا همیشه آنقدر عصبانی هستم. از وقتی دو سالم بود، با پدر و مادر خوانده ام زندگی می کردم. مادر واقعی ام نمی توانست از من و پنج خواهرم نگهداری کند. چون پدر یا کسی را نداشتیم که از ما مراقبت کند، نزد خانواده های مختلفی به فرزند خواندگی پذیرفته شدیم.
احساس سردرگمی و تنهایی می کردم. نمی دانستم چگونه به دیگران بگویم چقدر احساس رنجش می کنم. عصبانیت تنها راهی بود که می توانستم احساسات درونی ام را ابراز کنم. چون دائم دردسر درست می کردم، سرانجام نامادری ام مرا به موسسه فرزند خواندگی بازگرداند. همان طور که مادر خوانده قبلی ام این کار را کرده بود. فکر می کردم منفورترین دختر روی زمین هستم.